• Subcribe to Our RSS Feed

گزارش برنامه اورست و لوتسه – بهار 1391

Dec 28, 2012 by     38 Comments    Posted under: Everest, Lhotse, گزارش برنامه ها

 

مختصری راجع به اورست و لوتسه

اورست با ارتفاع 8848 متر بلند ترین قله جهان و لوتسه 8516  متر چهارمین قله مرتفع جهان می باشند. مکان قرار گیری این دو در دره خومبو در هیمالیای نپال است.

اورست در مرز نپال و تبت واقع است و لوتسه تماما در خاک نپال.

مسیر دست یابی نرمال اورست از خاک نپال است که رخ جنوبی محسوب می شود. رخ شمالی اورست در تبت به دلیل مشکلاتی که دولت چین معمولا برای کوهنوردان ایجاد می کند معمولا کمتر صعود می شود.

نام اورست در سال 1865 به افتخار جورج اورست که اولین بار در سال1856 ارتفاع این کوه را اندازه گیری کرد، از طرف دولت انگلستان بر این کوه گذارده شده در حالی که قبل از این اروپاییان این قله را به عنوان قله پانزدهم می شناختند. نام اصلی این کوه چومولونگما (مادر خدای جهان در زبان تبتی goddess mother of the universe ) است که از حدود 300 سال قبل در نقشه های چینی ثبت شده است. در سال 1960 دولت نپال در راستای نپالیزه کردن کشور نام ساگارماتا (سر آسمان) را بر این کوه نهاد که هم اکنون بین مردم محلی مصطلح می باشد.

اولین صعود ثبت شده اورست توسط ادموند هیلاری و  تنسینگ نورگای شرپا در سال 1953 از مسیر جنوبی با بر پایی 9 کمپ صورت گرفت در حالی که همچنان صعود جورج مالوری و اندرو اروین در سال 1924 از رخ شمالی در پرده ابهام می باشد.

لوتسه که در زبان محلی به معنای قله جنوبی است به علت داشتن یال مشترک با اورست تا مدت ها به عنوان قله جنوبی اورست در نظر گرفته می شد و به علت مجاورت با اورست چندان مورد توجه نبود تا این که در سال 1956 توسط تیمی از سوییس صعود شد. مجموعه قلل لوتسه شامل قلل لوتسه شار(8398 متر)، دو قله مرکزی  که هر سه روی یال تیز و دندانه دار شرقی واقع هستند و قله اصلی می باشد. دیواره جنوبی لوتسه با بیش از3 هزار مترارتفاع، یکی از مطرح ترین مسیرهای کوهنوردی جهان است. جرزی کوکوشکا نابغه کوهنوردی جهان در دیواره جنوبی لوتسه جان خود را از دست داد.

مسیر نرمال صعود لوتسه که مسیر شمال غربی آن محسوب می شود بعد از یلو بند بین کمپ 3 و 4 اورست از مسیر اورست جدا می شود و با صعود از دهلیزی بسیار طولانی و خطرناک با شیبی نفس گیر به قله زیبا و نقابی شکل لوتسه منتهی می شود. با توجه به خطرات فراوان لوتسه معمولا طرفداران زیادی برای صعود ندارد.

شکل گیری سفر:

پس از صعود آمادابلام در پاییز سال قبل در همان نپال شروع به برنامه ریزی برای صعود فصل بعد کردم و پس از بازگشت به ایران با کسب اطلاعات و مشاوره با برخی دوستان در نپال تصمیم به اجرای برنامه صعود اورست و لوتسه گرفتم.

تدارکات

برنامه بدنسازی و آمادگی جسمانی من در دو سال گذشته بدون وقفه بوده و بعد از آمادابلام نیز بلافاصله تمریناتم را از سر گرفتم و خوشبختانه مشکل خاصی در این زمینه نداشتم.

از جهت قرارداد  با شرکت های مختلفی مکاتبه کردم و با مقایسه سرویس ها و قیمت ها و نیز با توجه به شناخت دو طرفه و طی مذاکرات فراوان با شرکت پرستیژ ادونچر که در دو اکسپدیشن قبلی طرف قراردادم بود به تفاهم رسیدم . این شرکت با حداقل هزینه ممکن، تمامی موارد مورد نظر من را برآورده می ساخت و سرویس مطلوبی در اختیارم می گذاشت.

اولویت مهم من در انتخاب این شرکت، شرپای مورد نظرم بود که با این شرکت همکاری می کرد: نیما گیالزن شرپا که در صعود ماناسلو سردار شرپاهای تیم ما بود و در آمادابلام نیز انتخاب من از بین شرپاهای شرکت بود.

متاسفانه به دلیل هزینه بالای برنامه و مشکلات مالی قادر به تهیه دوربین فیلم برداری نشدم و به یک دوربین عکاسی بسیار ابتدایی که داشتم بسنده کردم که توصیه می کنم  دوستان همنورد هرگز این تجربه را تکرار نکنند و حتما دوربین مناسبی همراه داشته باشند. این تجربه ای است که به راحتی تکرار نخواهد شد.

مشکلات

بخش عمده مشکلات من مربوط به هزینه برنامه و تهیه ارز و ارسال آن به خارج از کشور بود.

در روزهایی که نرخ ارز به سرعت بالا رفته بود و صرافی ها از خرید و فروش ارز امتناع می کردند باید بیش از 45000 دلار هزینه برنامه را تهیه و بخش عمده آن را برای شرکت می فرستادم. در حالی که خرید دلار و ارسال آن به خارج از کشور و عملیات بانکی با بانک های خارج از کشور غیر ممکن بود، باید سریعا پیش پرداخت سنگینی برای برنامه می پرداختم.

چون هزینه برنامه فوق العاده زیاد و از توان من خارج بود با امید بسیار به یافتن اسپانسر دست به کار شدم. چون سابقه سه صعود برون مرزی موفق در کارنامه داشتم (موستاق آتا، ماناسلو و آمادابلام هر سه به عنوان اولین زن ایرانی) بسیار خوش بین به پیدا کردن حامی مالی بودم .حدود 3 ماه برای یافتن اسپانسر تلاش کردم و همه جا به در بسته برخوردم، هر جا به دلیلی …

در اوج نا امیدی همسرم که تنها حامی من در این برنامه بود، با تلاش فراوان و به هر شکل ممکن این هزینه را فراهم کرد و با یاری یکی از دوستان خوبم و از طریق دوستان ایشان در دوبی ارز لازم برای شرکت فرستاده شد و سرانجام بلیطم را با هماهنگی  شرکت برای هشتم فروردین ماه گرفتم.

سفر به کاتماندو

در میانه تعطیلات نوروزی 8 فروردین (27 مارس) ساعت 6 صبح از فرودگاه امام و از طریق دوحه، راهی نپال شدم. در طی سه روز اقامتم در شهر خریدهای لازم را انجام دادم، برای چک کردن تدارکات شرکت و لوازمی که کارگو کرده بودم و تکمیل قرارداد به شرکت رفتم و نیز با خانم هاولی مورخ بزرگ هیمالیا نوردی دیداری داشتم و از راهنمایی های ارزشمندی بهره گرفتم.

 

پرواز به لوکلا

روز 11 فروردین(30 مارس) به همراه شرپایم با پرواز داخلی از کاتماندو راهی لوکلا(2800 متر) شدم، تیم آشپزخانه هم در لوکلا به ما ملحق شد و مسیر راهپیمایی 6 روزه ما تا بیس کمپ آغاز شد.

مسیر راهپیمایی

شب مانی اول در پاکدینگ(2650متر)

شب مانی دوم در نامچه بازار( 3500متر)

 شب مانی سوم در پنگبوچه ( 3900متر) و دیدار از معبد بزرگ پنگبوچه

 شب مانی چهارم در دینگبوچه (4500متر) و اقامت در لوژ مینگما یانجی

شب مانی پنجم مجددا در دینگبوچه و رفت و برگشت به روستای چوکونگ (4750متر) برای هم هوایی بهتر

شب مانی ششم در لوبوچه (4950متر)

رسیدن به بیس کمپ، استقرار و لمس کمپ یک

روز 17 فروردین (5 آوریل)  با گذر از گوراک شپ و توقفی کوتاه در کنار لوح یادبود برادر نیما که در حادثه بهمن سال 2006 پوموری کشته شده بود،  قبل از ظهر به بیس کمپ (5300 متر) رسیدیم.

بیس کمپ تازه بر روی دامنه های یخچال خومبو در حال شکل گیری بود. حدود یک هفته برپایی بیس کمپ به طول انجامید. روز چهارم اقامت ما در بیس کمپ یعنی روز 21 فروردین(9 آوریل) من، نیما و مانگالی آشپز کمپ دوم برای لمس کمپ1 و بارگذاری سبک، ساعت 4 صبح راهی آیس فال شدیم. برای هم هوایی بهتر بسیار آهسته حرکت می کردیم و پس از حدود 6 ساعت به کمپ یک(6100 متر) رسیدیم. استراحتی یک ساعته در آنجا داشتیم و سپس راه بازگشت را در پیش گرفتیم. با گرم شدن هوا در آن روز قسمتی از مسیر آیس فال تخریب شده بود و تیم مسئول آیس فال مشغول تغییرمسیر بودند. اجبارا دو سه ساعتی در میانه آیس فال ماندیم که در آنجا تیم کوهنوردان شیلی را که روز قله نیز با من همزمان شدند، ملاقات کردم. این تیم که برنامه صعود اورست را داشت تعجب خود را از دیدن من در آنجا ابراز کردند چرا که من اولین کوهنوردی بودم که در این فصل به کمپ 1 رفتم. در واقع در این برنامه من تلاش کردم همیشه از اولین فرصت ممکن استفاده کنم و کار را به تاخیر نیندازم چون از هوای بد و کمبود زمان می ترسیدم.

 روز اول در آیس فال برایم سرشار از هیجان و ترس بود. تمام چیزهایی که قبلا در مورد آیس فال شنیده بودم حکایت از محلی بسیار خطرناک داشت. خوشبختانه به علت ریزش بخشی از سراک ها (برج های یخی) امسال شکاف ها کم عرض تر شده بود و شکاف بیشتر از 3 نردبانه نداشتیم. با این حال با استرس بسیار رفتم و برگشتم  به طوری که پس از برگشت احساس خستگی زیادی می کردم. حدود سی نردبان در مسیر بود که در روزهای بعد مرتب این تعداد تغییر می کرد و کم و زیاد می شد. به عنوان مثال در روزهای بعد خبری از نردبان سه تایی نبود.

یک هفته بعد از ورود من به بیس کمپ ورود نفرات دیگر این کمپانی آغاز شد: یک پزشک آلمانی به نام ریچارد که او هم قصد صعود دو قله را بدون اکسیژن را داشت. (غیر از ریچارد یک آقای کره ای به نام کیم یانگ ایل هم از تیم بزرگ کره  همین برنامه را با اکسیژن داشت که بعدا توضیح خواهم داد که چرا این دو نفر موفق نشدند)

و نفرات بعدی افرادی با ملیت های مختلف: 2 آلمانی،2 ایتالیایی، 1سوییسی،2 لهستانی و سر انجام 2 ایرانی: آقای رضا شهلایی و دکتر مردان پور. آقای بهمنیار هم که سال قبل لوتسه را صعود کرده بود و امسال  با کمپانی دیگری برای صعود اورست قرارداد داشت، همراه این عزیزان روز 27 فروردین (15 آوریل) به بیس کمپ رسید.

افراد کمپ ما کلا 11 نفر کوه نورد بودند (یک کانادایی هم بعد از صعود ماناسلو به جمع ما پیوست)  به همراه 7 شرپا، دو آشپز و دو کمک آشپز.

دو ایتالیایی، یک سوییسی، دو لهستانی،  یک آلمانی و یک کانادایی برنامه صعود لوتسه راداشتند.

 آقایان شهلایی و مردان پور برنامه صعود اورست راداشتند.

من و ریچارد آلمانی هم برنامه صعود هر دو قله را داشتیم.

شروع رسمی کار از بیس کمپ،حرکت به کمپ 1 و 2 و شب مانی

با تکمیل افراد گروه، بالاخره مراسم پوجا در روز 28 فروردین (16 آوریل) انجام شد، مراسم دعای مذهبی بودایی که قبل از آن شرپاها در کوهستان شب مانی نمی کنند.

صبح روز بعد یعنی 29 فروردین (17 آوریل) ساعت 4 صبح به همراه آشپز کمپ 2 به قصد شب مانی راهی کمپ یک شدیم. پس از یک شب مانی در کمپ یک روز 30 فروردین (18 آوریل) به کمپ 2 (6400 متر) رسیدیم. مسیر کمپ یک به دو فلاتی کم شیب با شکاف هایی گاه پنهان و چند نردبان است و عملیات برقراری یک کمپ بزرگ در آنجا آغاز شد. به علت فضای امن کمپ 2 همه کمپانی ها کمپ بزرگی شامل چادر غذاخوری و آشپزخانه در آنجا برپا می کنند و توسط یک آشپز سرویس مختصر آشپزخانه در اختیار کوهنوردان قرار می گیرد. ریچارد آلمانی هم همان روز به کمپ 2 آمد. هنگام غروب متاسفانه خبر اولین فوتی را در کمپ خودمان داشتیم: کارسانگ شرپای معروف و پسر آنگ ریتای بزرگ در اثر الکلیسم در بیس کمپ جان سپرد!

برنامه ما دو شب مانی در کمپ 2 بود اما صبح روز دوم به دلیل بیماری آشپز کمپ 2 و وخامت حال وی، هر چهار نفر ما کمپ 2 را برای امداد ترک کردیم. خوشبختانه ماسک و یک کپسول اکسیژن من در کمپ 2 بود و نجات بخش آشپز کمپ 2 شد و به هر شکل ممکن وی را به بیس کمپ منتقل کردیم و از آنجا با هلی کوپتر راهی کاتماندو شد. آشپز دیگری که خود قبلا شرپا بوده پس از چند روز از طرف شرکت مجددا برای کمپ 2 فرستاده شد. با برگشتن به بیس کمپ و انتظار باز شدن مسیر کمپ سوم، 6 روز در کمپ اصلی ماندیم.

در این روزها به گشت زنی در بیس کمپ می پرداختم و با افراد مختلف از ملیت های گوناگون آشنا شدم از جمله یک آمریکایی که اطلاعات زیادی در مورد لیلا داشت و می گفت همه را از اینترنت به دست آورده، یک آمریکایی دیگر ترک تبار که قصد داشت با دوچرخه به گردنه جنوبی برود که مجوز نگرفت و نهایتا بدون دوچرخه رفت اما دچار حادثه شد و با امداد به بیس کمپ منتقل شد، گروه دوستان مغولستانی که در سفر قبلی من به آمادابلام راهی آیلندپیک بودند و حال برای اورست آمده بودند، گروه سیمونه مورو و نیز با برخی از افراد کمپانی  نیوزیلندی راسل براس، بزرگترین اکسپدیشن فصل آشنا شدم. این گروه با در اختیار داشتن بیش از 50 شرپا  و دریافت هزینه فراوان از سایر کمپانی ها مسئولیت ثابت گذاری هر سه مسیر: اورست، لوتسه و نوپتسه را  بر عهده گرفته بود. با تیم کره بیشتر آشنا شدم و برای آمادگی بیشتر، چند ساعتی هم در آیس فال تمرین یخ نوردی کردیم.

از حوادث بد این دوره مرگ یک شرپا در آیس فال بود. شرپایی جوان که بدون حمایت و بدون کرامپون در آیس فال، از نردبانی لغزید، به درون شکاف پرت شد و جان باخت.

با توجه به طولانی شدن زمان انتظار برای صعود مجدد، به شدت نگران از دست دادن انرژی و هم هوایی ام بودم ولی چاره ای جز صبر نبود. با ریزش بهمن، فرو افتادن چند سراک(برج یخی) و تخریب قسمتی از آیس فال  تیم متخصصین آیس فال چند روزی تلاش کردند تا مسیر را مرمت کنند.

حرکت به کمپ 2و 3، شب مانی در کمپ 2و 3

روز 7 اردیبهشت ( 26 آوریل) ساعت 4 صبح با کوله هایی سنگین از بیس کمپ حرکت کردیم و پس از 5/4 ساعت به کمپ 1 رسیدیم. با کمی درنگ در آنجا راهی کمپ دوم شدیم. مسیر کمپ 1 به 2 در روزهای آفتابی بسیار طاقت فرسا بود. گرمای بیش از حد آفتاب توان راه رفتن را سلب می کرد و گرمازدگی به ارمغان می آورد. پس از حدود 2 ساعت با رسیدن ما به کمپ2 کار مجددا آغاز شد: برپا کردن چادر غذاخوری و تغییر مکان چادر های قبلی. ما در ابتدای کمپ 2 چادر داشتیم. در کمپ 2 با گرلینده و همسرش رالف و یکی از دوستانشان دیوید دیدار داشتم. گرلینده اولین و تنها زنی است که هر 14 قله هشت هزارمتری را بدون اکسیژن صعود کرده است. رالف نیز شانزدهمین فردی است که وارد باشگاه هشت هزارمتری ها شده است. گرلینده با اشتیاق و با کمال مهربانی ساعتی با من صحبت کرد. از آشنای مشترکمان لیلا گفت و از اندوهش برای حادثه تلخ رفتن او … از برنامه شان گفت:  او و دیوید قصد صعود نوپتسه را داشتند و رالف که قبلا اورست را با اکسیژن صعود کرده بود، این بار قصد تجربه صعود بدون اکسیژن اورست را داشت. اولین صحبتی که رالف با من داشت در مورد خطرناک بودن امسال لوتسه فیس بود و ریزش ها. بعدا به علت ریزش های وحشتناک مسیر، گرلینده برنامه صعود از مسیری جدید را کنسل کرد و از مسیر داگ اسکات، نوپتسه را صعود کرد و رالف هم متاسفانه تا گردنه جنوبی بیشتر پیش نرفت و صعودش ناموفق ماند.

انتظار هوای خوب و طناب ثابت

روز دوم اقامت در کمپ 2 شاهد ریزش بهمن بزرگی حوالی کمپ 1 بودیم. متاسفانه تیمی از بنگلادش و نپال درگیر بهمن شده بود که نیما برای کمک به آنان شتافت. بعد از ساعاتی افراد این تیم به کمپ 2 رسیدند. بخشی از وسایل خود را از دست داده بودند اما خوشبختانه آسیب جسمی جدی نبود و با پانسمان سطحی و بانداژ توسط من ماجرا به خیر گذشت.

پس از یک روز استراحت در کمپ دو، روز 9 اردیبهشت ( 28 آوریل) راهی کمپ 3 شدیم. با حدود 2 ساعت طی مسیر در فلات کم شیب بعد از کمپ 2 به شیب طاقت فرسای اصلی رسیدیم. مسیر پر شیب و خطرناکی که مرتبا با ریزش یخ و سنگ تهدید می شد. در حدود ارتفاع 7000 متری کمپ 3 آغاز می شد و تا حدود 7300 ادامه داشت. مکان اولیه کمپ 3 ما در ارتفاع حدود 7100 بود . باد زیاد بود و به سختی چادر کمپ3 را برپا کردیم.

 شیب زیاد محل کمپ 3 اجازه هرگونه حرکتی را سلب می کرد و در خارج از چادر فقط با حمایت باید تردد می کردیم. تعداد چادر های نابود شده توسط بهمن در کمپ 3 بسیار زیاد بود و به همین دلیل اکثر شرپاها از خوابیدن در کمپ 3 پرهیز می کنند. شب سختی را با باد شدید در کمپ 3 گذراندیم و صبح روز بعد به کمپ 2 بازگشتیم. برنامه بارگذاری کمپ های 4 اورست و لوتسه به دلیل آماده نبودن مسیر به تعویق افتاد و روز بعد 11 اردیبهشت (30 آوریل) از کمپ 2 به کمپ اصلی بازگشتیم.

ملاقات مجدد گرلینده و گفتگو با وی از نکات خوب روزهای انتظار مجدد در بیس کمپ بود. همچنین دیدار مجدد با سنم دِندو سردار تیم اورست 77 ایرانیان که برایم گردن آویز دعایی به همراه برنج مقدس از طرف همسرش آورد و با خواندن دعاهای مختلف بر گردنم آویخت و اطمینان داد که دیگر از خطر بهمن در امان خواهم بود!

ریزش های فراوان مسیر کمپ 3 منجر به مجروح شدن تعداد زیادی کوه نورد و شرپا شد تا جایی مسیر کمپ 3 را تغییر دادند و از سمت راست مسیر فعلی، با دور زدن بخشی از مسیر  و طولانی کردن آن، مسیر جدیدی شد. طبق سخنان افرادی که در سال قبل در منطقه بوده اند وضعیت مسیر امسال به هیچ وجه قابل مقایسه با سال قبل نبوده است.

تمامی افراد گروه در بیس کمپ بودند و در انتظار… روزهای کسالت بار انتظار کم کم انرژی ها را تحلیل می برد و موجی از اضطراب و نگرانی بیس کمپ را فرا گرفته بود.

لغو اکسپدیشن های بزرگ

با اعلام لغو اکسپدیشن بزرگ راسل براس که عهده دار ثابت گذاری ها هم بود، این استرس ها به اوج خود رسید و همه نگران آن چه در پی رخ خواهد نمود بودند.

هوا در بیس کمپ متغیر و گاهی همراه با بارش برف و باد شدید بود در حالی که گزارش هوای خوب را برای کمپ های بالا داشتیم.

 عده زیادی از کوهنوردان و شرپاها در این روزها برای استراحت بیشتر، تجدید قوا و گذران روزهای بلاتکلیفی به روستاهای پایین دست رفتند اما من همچنان منتظر اولین فرصت صعود در بیس کمپ ماندم.

تصمیم کمپانی ها برای ثابت گذاری

خبر خوب این روزها جلسه تصمیم گیری کمپانی های باقیمانده در بیس کمپ برای ادامه برنامه بود. با رایزنی ها تصمیم بر این شد گروه هایی برای ثابت گذاری دو مسیر اورست و لوتسه انتخاب شوند و همه شرکت ها با پرداخت دستمزد این افراد و همچنین حمل طناب های ثابت همکاری کنند. یک تیم شرپایی قوی از اکسپدیشن آمریکایی North Face عهده دار ثابت گذاری اورست و تیم شرپایی شرکت 7Summit مسئول ثابت گذاری لوتسه شدند که تیم دوم بعدا به خوبی عمل نکرد و ثابت گذاری را کامل انجام نداد.

اخباری که از سایر قلل به گوش ما می رسید همه حاکی از هوای بد، بهمن و عدم موفقیت ها و بسیار دلسردکننده بود و سرفه های خومبو هم تقریبا گریبان همه را گرفته بود و آزاردهنده بود.

با این شرایط 8 روز در بیس کمپ ماندم تا خبر بالا رفتن چند شرپا برای ثابت گزاری اعلام شد و امید به باز شدن مسیر برای بارگزاری در ما قوت گرفت.

شروع دور نهایی، اقامت اجباری در کمپ 2، حرکت نهایی

در روز 20 اردیبهشت(9 می) به امید ثابت گزاری به موقع، هوای خوب و شانس صعود، با کوله هایی بسیار سنگین برای دور نهایی عازم کمپ 2 شدیم. با رسیدن به کمپ 1 بهت زده شدیم: چادرمان در کمپ 1 نابود شده بود و بقایای چادر و انبوه زباله بر جا مانده بود. دیگران نهایت استفاده را از آن کرده، با انباشت زباله آن را به حال خود رها کرده بودند و توفان آن را در هم شکسته بود. با حدود 2 ساعت تلاش زباله ها و بقایای چادر را جمع کرده، دپو کردیم و به سمت کمپ 2 به راه افتادیم. همزمان با من دو آلمانی گروه هم در کمپ 2 بودند و بقیه افراد در بیس کمپ. با تغییر برنامه شرپاهای ثابت گزار، اجبارا برنامه ما هم تغییر کرد. ما که برنامه صعود به کمپ 3 برای روز بعد را داشتیم به انتظار تیم ثابت گزار ماندیم. در این روز باد شدید مانع حرکت شرپاها به سمت گردنه جنوبی شد و کسی نتوانست از کمپ 3 بالاتر برود. تا این زمان فقط تا گردنه جنوبی ثابت گزاری شده بود.

روز بعد یعنی 22 اردیبهشت (11می) نیما برای بارگزاری راهی گردنه جنوبی شد. آلمانی ها که شب قبل را در کمپ 3 گذرانده بودند با کمک یک شرپا که آنان را در وضعیت وخیمی یافته بود به کمپ 2 بازگشتند. ریچارد پزشک آلمانی که او هم  قصد صعود اورست و لوتسه را داشت، در مراحل ابتدایی ادم بود و خوشبختانه به موقع به کمپ 2 آورده شد. وضعیت نگران کننده ای داشت ولی چاره ای جز صبر تا فردا نبود. وی روز بعد به بیس کمپ منتقل شد و پزشک مرکز پزشکی مستقر در بیس کمپ صعود را برایش خطرناک اعلام نمود و پرونده این صعود برای او متاسفانه خاتمه یافت.

سیمونه مورو با کمک یک خلبان زبده ایتالیایی روزها به گشت زنی با هلی کوپتر، مانور روی آیس فال و پرواز در اطراف نوپتسه و کمپ 3 و تلاش برای پرواز بر فراز گردنه جنوبی می پرداخت.

کمبود سوخت و مواد غذایی در کمپ 2 اغلب سبب می شد تا به کنسروهای ایرانی پناه ببرم و عملا آشپزخانه کمپ 2 چندان مفید نبود و فقط حمل بار سنگین چادر آشپزخانه و غذاخوری و تجهیزات آشپزخانه را بر دوش شرپاها گذاشته بود و سوخت ناقص نفت گاز در آشپزخانه نیز سبب مسمومیت های تنفسی می شد.

گزارشات هواشناسی خبر از باد زیاد برای قله می داد و قراربود از روز 27 اردیبهشت (16 می) باد کم شود. همه منتظر روز 17 می بودند. دو شرپای قوی که روز 24 اردیبهشت(13 می) بالا رفته بودند با لباس های پاره، خسته و زخمی بازگشتند. باد شدید پرتشان کرده بود.

طولانی شدن اقامت در کمپ 2 بسیار کسالت آور بود و همه از این وضعیت خسته شده بودند.

روز 26 اردیبهشت (15 می) عده زیادی شرپا از بیس کمپ و کمپ 1 به کمپ 2 صعود کردند. تیم بزرگ شیلی هم در این روز به کمپ 2 آمد.

روز 27 اردیبهشت (16 می) نیما ساعت 1 بامداد برای بارگزاری به گردنه جنوبی رفت و من هم ساعت 7 صبح راهی کمپ 3 شدم. حدود 2 ساعت پس از رسیدن من به کمپ 3 نیما هم از گردنه جنوبی بازگشت، خسته از یک روز کار سخت. تمام افراد گروه کمپانی پرستیژ در این روز از بیس کمپ به کمپ 2 رفتند.

کمپ3 و 4 و قله

روز28 اردیبهشت(17 می) ساعت 7 صبح از کمپ 3 به راه افتادیم. شب قبل برای ساعت 5 صبح تصمیم به حرکت گرفته بودیم اما صبح نیما حرکت را به تعویق انداخت. در ساعت 6 صبح بهمنی در مسیر و نزدیک به چادر ما فرو ریخت که سبب آسیب جدی (چند شکستگی شدید دست، پا و پهلو) یک شرپا شد به طوری که پس از بسکت با هلی کوپتر به پایین انتقال داده شد و این شانس ما بود که در مسیر نبودیم. ساعت 3 بعد از ظهر در فضایی مه آلود به گردنه جنوبی یا کمپ 4 اورست (7950متر) رسیدیم. تعداد کمی چادر برپا بود و انبوهی از کپسول های اکسیژن انبار شده در هر گوشه ای به چشم می خورد. اکثر کوهنوردان با علم به این که هنوز ثابت گزاری مسیر کامل نشده صعود را به روز بعد موکول کرده بودند و به همین دلیل ما ترافیک زیادی نداشتیم. به علت ابر و مه سنگین چیزی از اورست پدیدار نبود و حتی به زحمت اطرافمان را می دیدیم. با نوشیدن مایعات فراوان و خوردن انواع سوپ و غذاهای ایرانی انرژی از دست رفته را جبران کردیم و به انتظار نیمه شب نشستیم. از ساعت 11شب منتظر حرکت اولین گروه بودیم تا به دنبال ایشان به راه بیافتیم. بالاخره با دیدن نور چراغ های پیشانی در مسیر، ما هم حدود ساعت 1 بامداد به راه افتادیم. تیم بزرگ شیلی ساعتی پیش از ما آغاز کرده بود و هم چنین چند نفر مستقل دیگر. از دیدن تعداد زیاد نورها در مسیر شگفت زده شدم و فکر کردم در صفی طولانی مجبور به حرکت آهسته خواهیم بود که همین گونه هم شد. تا رسیدن به بالکونی (8400متر) باید هماهنگ با تیم شیلی می رفتیم که سرعت کمی داشتند و سبب سرد شدن دست و پاهای ما می شد به طوری که حتی نیما هم احساس سرمای شدید می کرد. خوشبختانه این قسمت از مسیر روز قبل ثابت گزاری شده بود. قبل از بالکونی تیم شرپاهای ثابت گزار به ما رسیدند و به سرعت به سمت بالا برای ادامه کار رفتند. پس از رسیدن به بالکونی تیم شیلی برای استراحت نشست و ما پس از استراحت بسیار کوتاهی حرکت کرده، جلو افتادیم. اما به دلیل نبودن طناب ثابت مجبور بودیم پیرو تیم ثابت گزار باشیم. نحوه کار به این شکل بود که یک نفر سرطناب صعود می کرد و کارگاهی ایجاد می کرد سپس بقیه این گروه که 6-5 نفر بودند به کارگاه می رسیدند، کارگاه را چک کرده، محکم می کردند یا در صورت نیاز تغییر می دادند. پس از بررسی دقیق با علامت دست به ما اجازه صعود می دادند. ثابت گزاری و  بررسی های مجدد زمان زیادی می برد بطوری که معمولا حدود 20 دقیقه یا بیشتر در هر کارگاه معطل می شدیم. گاه هوا چنان تغییر می کرد و حتی بارش داشت که من نگران می شدم مبادا ثابت گزاری متوقف و موکول به روز بعد شود . چشم انداز زیبایی از لوتسه و ماکالو در مسیر داشتیم. با رسیدن به قله جنوبی(8750 متر) به ما علامت ایست داده شد تا ثابت گزارها به قدمگاه هیلاری برسند. استراحتی اجباری و طولانی… در این مدت 2 نفر از تیم شیلی و یک نفر سوییسی انفرادی به ما  رسیدند. مرد سوییسی بدون اکسیژن، بدون حمایت و اکثر مسیر بدون یومار حرکت می کرد و ابزار داسی شکل خطرناک و خاصی با خود حمل می کرد که بسیار خطرساز بود. وی بی توجه به علامت شرپاها به سمت قدمگاه هیلاری حرکت کرد و دو نفر شیلیایی نیز پس از وی. به علت آب شدن برف و یخ ابتدای قدمگاه هیلاری بیشتر سنگی بود تا یخی و کار را دشوارتر می کرد. در قدمگاه هیلاری مجددا به آنان رسیدیم و به علت خستگی زیاد این افراد و توقف شان دوباره جلو افتادیم. قسمت انتهایی مسیر تا قله بدون طناب ثابت بود و من و نیما در حمایت یکدیگر ادامه دادیم تا پس از گروه شرپاهای ثابت گزار اولین نفراتی باشیم که در این فصل پا بر قله مقدس ساگارماتا  یا همان اورست گذاشته اند. ساعت 13:30بعد از ظهر بود، 5/12 ساعت تلاش. با رسیدن به قله شرپاها که مشغول عبادت و دعا بودند همگی به سمت من آمده، تبریک گفتند و از ملیتم سوال می کردند چرا که در تمام مسیر مرتبا با نگاه به عقب پیگیر بودند که آیا من ادامه می دهم یا نه. خبر صعود ما به عنوان اولین کوهنوردان امسال همان لحظه از طریق خبرگزاری های نپال پخش شد. ابتدا با همسر عزیزم که می دانستم نگران و منتظر است تماس گرفته، خبر صعودم را دادم. بعد مشغول عکس گرفتن شدیم. قله با انبوه پرچم های رنگارنگ دعای بودایی پوشانده شده بود. نیما هم پرچم دعایی به آن افزود و شال مقدسی هم به طناب ها گره زد. تیم شیلی کم کم رسیدند، غرق در هیجان. در مسیر بارها مرا تشویق کرده بودند، همه به هم تبریک می گفتیم و شادمان از این که تلاشمان به ثمر نشسته است. 45 دقیقه روی قله بودیم. ترک قله بسیار سخت بود، اما هوا در حال دگرگون شدن بود و ما خسته. به ناچار قله را ترک کردیم و آغاز به فرود کردیم، فرودی که تا قله جنوبی به مراتب دشوارتر و خطرناک تر از صعودش بود. با دقت و احتیاط کامل تا قله جنوبی فرود آمدیم. با لختی درنگ دوباره راهی فرو دست شدیم تا نزدیک بالکنی که برای استراحت دقایقی نشستیم. سعی داشتیم هر چه سریعتر به کمپ 4 برگردیم. از بالکنی سرازیر شدیم و بی وقفه به نزدیکی کمپ 4 رسیدیم، جایی که یکی از دوستان نیما به استقبالمان آمد، با فلاسک چای گرم و تازه و تبریک فراوان. لطف این مرد بزرگ را هرگز فراموش نخواهم کرد کسی که خود قبلا 11 بار اورست را صعود کرده بود، آنچنان از صعود، موفقیت و سلامت ما شادمان بود که برایم شگفت انگیز بود. با رسیدن به کمپ 4 دوستان نپالی گرد ما جمع شده و همه از صعود خوب ما خوشحال بودند. در اینجا آقای بهمنیار را ملاقات کردم که متاسفانه وضعیت جسمی مساعدی نداشت و به علت عفونت گلو به خوبی قادر به صحبت نبود. لحظاتی با هم گفتگو کردیم. ایشان همان شب قصد حرکت به سمت قله  را داشتند و گفتند دوستان دیگر ایرانی نیز همین برنامه را دارند. 

کمپ 4 بسیار شلوغ بود و با روز قبل قابل مقایسه نبود. عده زیادی برای صعود روز 30 اردیبهشت (19می) به کمپ 4 آمده بودند. ما باقی شب را به استراحت و خوردن و نوشیدن در چادر پرداختیم. متاسفانه هنوز خبری از ثابت گزاری مسیر لوتسه نبود. در ساعت 8 صبح به ما خبر رسید که تیم ثابت گزار لوتسه حرکت کرده است. ما هم سریعا وسایل را جمع کرده و به سمت کمپ 4 لوتسه به راه افتادیم.

رفتن به کمپ 4 لوتسه و هوای بد

از سمت گردنه جنوبی، بعد از گردنه ژنوی ها و قبل از یلو بند، در سمت چپ مسیرکمپ 4 لوتسه با شیبی بسیار زیاد جدا می گردد. با رسیدن به کمپ 4 لوتسه زمان طولانی برای یافتن مکان مناسبی برای چادر صرف کردیم و نهایتا چادر کمپ 4 برپا شد. مکان خطرناک این کمپ امکان هر گونه حرکت بدون حمایتی را منتفی می ساخت. بارش برف آغاز شده بود و خبر از تغییر وضعیت هوا می داد. نزدیک غروب باد شروع شد. ما قرار بیدار باش ساعت 11 شب و برنامه حرکت به سمت قله را برای ساعت 1 بامداد داشتیم. باد همچنان در طول شب افزایش یافت و بارش برف نیز مجددا آغاز گردید. هواشناسی را مجددا با همسرم در ایران چک کردم و متوجه شدم بارش برف  ادامه خواهد داشت. ساعت 11 با دیدن وضعیت بد هوا تصمیم گرفتیم 3-2 ساعت صبر کنیم و منتظر بمانیم  اما هوا بهتر نشد. مجددا با همسرم تماس گرفتم. پیش بینی هواشناسی مرتب تغییر می کرد و متوجه شدم این هوای بد چند روزی ادامه خواهد یافت. تصمیم گرفتیم که با روشن شدن هوا به کمپ 2 برگردیم و منتظر هوای خوب بمانیم.

بازگشت به کمپ 2، هوای بد و اقامت در کمپ 2

ساعت 9 صبح کمپ را جمع کرده راهی کمپ 3 و سپس کمپ 2 شدیم. در مسیر خبرهای بسیار ناگواری از اتفاقات روز 30 اردیبهشت(19 می) که روز بعد از صعود ما بود در مسیر اورست می شنیدیم: اخبار مرگ و یخ زدگی نفرات. لحظات بسیار تلخ و دشواری بود. به کمپ 2 رسیدیم و با پرس و جوی فراوان از شرپاها، همگی تایید کردند که ایرانی ها همه سالمند و هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده که متاسفانه روز بعد متوجه شدم که درست نبوده و آقای بهمنیار به علت عفونت با مشکل جدی ریه و تنفس روبرو شده ولی خوشبختانه با درایت و هوشمندی به موقع برگشته است که اگر ذره ای در بازگشت تردید می کرد قطعا فاجعه ای به وقوع می پیوست.

صبح روز بعد یعنی 1 خرداد (21 می) آقای شهلایی پس از صعود موفقیت آمیز قله به کمپ 4 و شب قبل به کمپ 3 فرود آمده بود، به کمپ 2 رسید. ایشان هم از آقای بهمنیار بی اطلاع بود. پس حدود نیم ساعت با تماس آقای دهقان از ایران متوجه شدیم که آقای بهمنیار دچار مشکل شده و همراه شرپایش به سختی به بیس کمپ رسیده و از آنجا توسط هلی کوپتر به کاتماندو انتقال داده شده است.

همچنین متوجه شدم که یکی از افراد تیم کره پس از صعود در بازگشت حوالی قله جنوبی درگذشته. پی در پی اخبار بیشتری از کشته شدگان روزهای قبل به ما می رسید به طوری که اثر روانی بسیار بدی بر ما داشت. با رسیدن خبرهای بد به ایران دوستان با تماس از ایران مرتبا از من می خواستند که به بیس کمپ برگردم و شادی صعود قبلی را به ماتمی دیگر تبدیل نکنم و من با تمام احترامی که برای این دوستان عزیز قائل بودم می دانستم که باید نهایت تلاش خود را بکنم. روزهای بسیار سختی بود، شاید سخت ترین روزهای این سفر. برای 4 شبانه روز از فشار عصبی  فاجعه رخ داده، نتوانستم بخوابم و گاه نیز با درد معده عصبی درگیر بودم.

برنامه لوتسه تیم کره هم با درگذشت یکی از افراد کنسل شد و دوست کره ای آقای کیم که مسئول فنی تیم هم بود و برای امداد تلاش زیادی کرده بود، در اجرای صعود لوتسه پس از اورست ناموفق ماند.

در این روز با توجه به کلیه گزارش های هواشناسی تصمیم گرفتیم  روز 4 خرداد (24 می) بدون توقف در کمپ3، مستقیما از کمپ2 به کمپ4 رفته و روز جمعه 5 خرداد (25 می) روز تلاش ما برای قله لوتسه باشد.

روز 3 خرداد ( 23 می) تقریبا همه افراد کمپ 2  به کمپ 3 رفتند جز تعدادی شرپا که آن ها هم می خواستند مستقیما به کمپ 4 صعود کنند.

تیل آلمانی و شرپایش چرینگ به کمپ 3 رفتند و قرار شد در کمپ 4 با هم باشیم و برای قله با هم حرکت کنیم تا اگر مشکل طناب ثابت در مسیر بود به کمک یکدیگر ثابت گزاری کنیم.

کوله را بسته، آماده و منتظر بودم و به این فکر می کردم که 2 روز سرنوشت ساز بیشتر نمانده، چون برای بعد از جمعه گزارش هوای بد را داشتم و می دانستم در صورت عدم موفقیت باید به بیس کمپ برگردیم.

از روزی که بیس کمپ را ترک کرده بودیم  17 روز می گذشت و تمام این مدت در ارتفاع کمپ 2 به بالا اقامت کرده بودیم. تماس های دلهره آور همچنان ادامه داشت و همه حتی همسرم نگرانی خود را از اقامت طولانی ما در ارتفاع مطرح می کردند و حتی گاهی احتمال بروز اِدِم را برایم پیش بینی می کردند.

حرکت به کمپ 4 و قله، بازگشت به کمپ 2

روز 4 خرداد( 24 می) ساعت 1 بامداد به سمت کمپ 3 به راه افتادیم. پس از رسیدن به کمپ 3 با انبوه جمعیتی که از کمپ 3 برای گردنه جنوبی به راه افتاده بودند مواجه شدیم. سیمونه مورو را در کمپ 3 ملاقات کردم. وی نیز به سمت کمپ 4 به راه افتاد. با وارد شدن در صف طولانی نفرات  به حرکت ادامه دادیم. بعد از مدت کوتاهی سیمونه را دیدم که بسیار عصبی پایین می آمد. با صدایی بلند مرتبا می گفت که نمی تواند با این تعداد زیاد صعود کند و بر می گردد. سرعت بسیار کم صف و شیب زیاد زیر یلو بند، بسیار زجر آور بود. احساس درد شدید در زانوی چپ داشتم و گاهی قدم برداشتن برایم غیر ممکن می نمود. پس از 4 شب بی خوابی و حال این درد شدید زانو، بسیار مضطرب و نگران صعود روز بعد بودم. بالاخره ساعت 13:30 بعد از  5/12 ساعت به کمپ 4 لوتسه رسیدم. خوشبختانه تعدادکمی برای لوتسه آمده بودند و اکثر نفرات آن صف طولانی مربوط به اورست بود.

مشکل بزرگ کمپ 4 لوتسه کمبود و یا در حقیقت نبودن جا برای چادر است. جای چادر قبلی ما با اینکه لوازم مان را در آن دپو کرده بودیم غصب شده بود و نیما و چرینگ که کمی زودتر رسیده بودند با سختی زیاد جای چادر دیگری مهیا کردند و چادرمان را برپا کردند و کاملا مهار کردند. هر 4 نفر درون چادر خزیدیم. با توجه به وسایل زیادمان و اینکه همه چیز می باید درون چادر می بود، کمبود جا بسیار آزار دهنده بود. گاهی هم قطعات یخ پرتاب شده از دهلیز لوتسه به چادرمان برخورد می کرد و سبب پارگی چادر می شد.

آقای کانادایی که پس از صعود ماناسلو برای صعود لوتسه با هلی کوپتر به بیس کمپ آمده بود، نیز به کمپ 4 رسید ولی بدون چادر و غذا با کوله ای بسیار سبک. چون جایی برای ماندن پیدا نکرد از صعود منصرف شد و گفت با این ازدحام حاضر به صعود نیست و به کمپ 2 بازگشت!

بسیار نگران بودم و می دانستم امشب هم نمی توانم بخوابم و با این خستگی حتما فردا از صعود باز می مانم. پس از خوردن و نوشیدن فراوان ساعت 8 شب تصمیم گرفتیم تا نیمه شب استراحت کنیم و ساعت 1 بامداد به سمت قله حرکت کنیم. جای بسیار ناهموار کوچکی برای خواب داشتم به طوری که به سختی می توانستم روی پهلو در آن دراز بکشم اما با کمال تعجب 4 ساعت بسیار عمیق خوابیدم و ساعت 12 که بیدارم کردند کاملا سرحال بودم. این 4 ساعت خواب بعد از روزهای  زیاد بی خوابی نجات بخشم بود . با خوردن صبحانه زودهنگام، ساعت 1:10 دقیقه صبح به راه افتادیم. باز افراد زیادی در جلو بودند. کینگا دختر لهستانی هم همزمان با ما به راه افتاد. من و نیما به زودی جدا شدیم و در تاریکی شیب نفس بر را طی می کردیم. ستون نور چراغ ها اطراف بالکونی و قله جنوبی بسیار زیبا بود ولی حکایت از ترافیکی وحشتناک در مسیر اورست می کرد. با تمام شدن شیب طاقت فرسای اولیه و تراورسی کوتاه روی صخره ها، وارد دهلیز اصلی لوتسه شدیم. دهلیزی که یکی از خطرناک ترین مسیرهایی است که تاکنون طی کرده ام. ریزش مداوم سنگ و یخ و عرض کم دهلیز، بودن در طناب و عدم امکان مانور و فرار از سنگ ها و عدم دید مناسب،  سبب می شد تن به قضا و قدر بسپاریم! موارد بسیار زیادی سنگ به افراد برخورد کرد ولی خوشبختانه آسیب شدید نبود فقط در یک مورد قسمتی از ماسک یک نفر شکست که وی مجبور به فرود شد و از صعود بازماند. در همین بین سنگی به صورت من برخورد کرد که با توجه به نداشتن عینک در صبح زود شانس زیادی داشتم که به زیر چشمم خورد. اگر به چشمم اصابت کرده بود صد در صد صعود من نیز منتفی می شد و قطعا آسیب جدی به چشمم وارد می شد.

وزرش باد خود سبب ریزش یخ می شد و افرادی که در جلو بودند نیز گاه بسیار بی توجه قدم بر می داشتند و باعث ریزش بیشتر یخ و سنگ می شدند اما همگی خسته بودند و شاید توان کنترل بیشتر نداشتند. با خوش شانسی به اواخر دهلیز می رسیدیم تنها چند نفر از گروه بزرگ ارتش هند در جلو ما باقی مانده بودند و ما همه افراد را پشت سر گذاشته بودیم. هوا روشن شده بود و زیبایی ها تازه نمایان شد. از طرفی هر چه می دیدیم دهلیز بی انتهایی بود که من دیگر به پایان یافتنش امیدوار نبودم…

حدود ساعت 6 بود که نیما به شادی گفت تمام شد در حالی که من اثری از قله نمی دیدم. گفت چیز زیادی نمانده و به زودی به قله می رسیم. اما کمی بالاتر طناب ثابت تمام شده بود  و فاصله ای حدود 15 متر بین ما و چند نفری از ارتش هند که جلو  در حال ثابت گزاری زیر قله با استفاده از طناب های قدیمی و یک طناب 7 میلیمتری بودند، بدون ثابت بود. با استفاده از طناب انفرادی با حمایت یکدیگر این فاصله را طی کردیم و به طناب های قدیمی رسیدیم. از دور زیر قله فردی به حالت نشسته با لباس قرمز کاملا مشخص بود و تعجب می کردیم که چرا آنجا استراحت می کند؟ با رسیدن به وی دریافتیم که متاسفانه درگذشته… یک جسد تازه متعلق به چند روز گذشته که با داشتن ابزار فرود در طناب مشخص می شد در حال بازگشت از قله بوده، بدون اکسیژن و شرپا. بعدا فهمیدم وی کوهنوردی از کشور چک بوده، با دوستانی حرکت کرده اما دوستانش در نیمه راه به دلیل شرایط بد هوا و کمبود زمان باز می گردند اما وی ادامه داده، به قله می رسد اما در هنگام فرود به فاصله کمتر از 10 متر زیر قله به دلیل خستگی مفرط دچار سانحه گشته و فوت می کند.

برای رسیدن به قله باید از کنارش رد می شدیم و وضعیت طناب به گونه ای بود که در یک لحظه ناخودآگاه چهره اش را می دیدیم، تصویر بسیار دردناکی برای همیشه در خاطرم شکل بست… برای همه ما دیدن وضعیت دردناک او درست زیر قله یکی از سخت ترین لحظات صعود شد.

بالاخره در ساعت 7 بامداد پس از 6 ساعت تلاش سخت، توانستیم پا بر قله زیبا و خطرناک لوتسه بگذاریم. قله نقابی کوچک و پر شیب است که به سختی 2 نفر می توانند با حمایت خود را به آن تکیه دهند. گویا یک بار این نقاب شکسته بود و کوهنوردی سقوط کرده و جان خود را از دست داده بود به همین سبب نیما مرتبا مراقب من بود و اجازه هیچ گونه حرکتی روی قله را به من نمی داد. باز سریعا با همسرم تماس گرفتم و فقط با چند جمله کوتاه خبر صعودم را دادم. به سختی ولی با سرعت چند عکس گرفتیم اما زمانی که قصد گرفتن فیلم از قله را داشتم نیما مخالفت کرد و خودم هم با دیدن تعداد زیادی که چند قدم پایین تر منتظر فرود ما بودند تا خود به روی قله بیایند مجبور شدم پس از 30 دقیقه قله را ترک کنم. با فرودی کوتاه به زیر صخره های انتهایی قله رسیدیم و در اولین جای امن استراحتی کرده، فیلم کوتاهی به یاد لیلا گرفتم.

حدود یک ساعتی قله تیل و چرینگ را دیدیم که در حال صعود بودند. توقفی کوتاه در کنارشان کردیم و سپس به سمت پایین سرازیر شدیم.

کار سخت تر آغاز شده بود: فرود از دهلیز بسیار خطرناک تر از صعود آن بود چون ریزش ها از پشت سر بود و باید هر لحظه مراقب بالا می بودیم. شدیدا نگران بودیم بنابر این بسیار سریع عمل کردیم.

با دلهره ای شدید دهلیز را به پایان رساندیم و به تراورس رسیدیم. با گذراندن آن و شیب بالای کمپ 4 ، ساعت 10 به کمپ 4 رسیدیم. باور این که سالم به کمپ 4 رسیدیم برایم مشکل بود و بسیار شاد بودم.

استرس و فشار عصبی به حدی زیاد بود که نزدیک کمپ 4 همه حتی شرپاها هم می گفتند که بار دیگر به لوتسه باز نخواهند گشت!

با استراحتی مختصر و نوشیدن کمی چای نیما از من خواست تا به کمپ 2 فرود کنم و خود منتظر چرینگ و تیل شد.

در واقع در بخش زیادی از مسیر چه در صعود و چه در فرود تنها بودم:

در زمان صعود نیما تنها در آیس فال، صعود کمپ 2 به 3 از مسیر قدیم و روز قله اورست از کمپ 4 و روز قله لوتسه از کمپ 4 تا قله  با من حرکت می کرد.

 در فرود نیز از قله اورست تا قله جنوبی ، از بالکونی تا کمپ 4، از قله لوتسه تا کمپ 4 با من بود و در بقیه مواقع تنها بودم.

با کوله ای سنگین ساعت 11:45 از کمپ 4 به راه افتادم و قبل از ساعت 13 در کمپ 3 بودم. فرود از دهلیز لوتسه سبب شده بود این بار مسیر فرود یلو بند و شیب بالای کمپ 3 برایم بسیار آسان و دلچسب باشد. پس از 5 دقیقه توقف در کمپ 3 مجددا حرکت کردم و ساعت 2:30 در کمپ 2 بودم. به علت گرم شدن هوا یخ ها در حال آب شدن بودند و مسیر بسیار خطرناک بود. گاه در چاله ای که زیر پایت دهان باز می کرد فرو می رفتی و اگر طناب حمایت نبود احتمال هر خطری بود و چون تنها بودم بسیار مراقب بودم. نزدیک کمپ 2 آشپزمان تنزیگ به استقبالم آمد. شربت خنک و یک کمپوت میوه برایم آورده بود که بهترین چیزی بود که می توانستم آرزوکنم و با خوردن آن دوباره جان گرفتم. نیما هم بعد از 2 ساعتی رسید و خبر از صعود تیل و چرینگ داد. با توجه به خبرهایی از ریزش های آیس فال تصمیم گرفتیم شب را در کمپ 2 بمانیم  وصبح  به بیس کمپ برگردیم. حال دیگر کمپ 2 به نظرم بهشتی می آمد با تمام نعمات الهی! تیل و چرینگ هم در تاریکی به کمپ 2 رسیدند.

احساس بسیار خوبی داشتم. شاد بودم که به سلامت به کمپ 2 برگشته ام زیرا می دانستم افراد زیادی نگرانم هستند. همچنین شاد بودم که برنامه را با موفقیت تمام کرده ام. 

بازگشت به کمپ اصلی

روز 7 خرداد (27 می) ساعت 8 صبح من و تیل به سمت بیس کمپ به راه افتادیم. نیما، چرینگ و تنزیگ برای دپو کردن چادر و تجهیزات آشپزخانه بیشتر ماندند.  مسیر کمپ 2 به بیس کمپ کاملا تغییر کرده بود و بسیار خطر ناک بود. شکافهای قدیم عریض تر شده و شکاف های جدید پدید آمده بود. کارگاه ها به علت ذوب شدن یخ ها کاملا بی ثبات و غیر قابل اعتماد بود. نردبان ها متزلزل و گاهی روی هوا بود… خلاصه با وحشتی غیر قابل تصور نردبان ها را می گذراندم. قسمت هایی از مسیر کاملا تغییر کرده بود و تعداد نردبان ها بیشتر شده بود. از تیل جدا شدم و به آرامی در آیس فال فرود می رفتم. باور این که آخرین باری است که از آیس فال می گذرم برایم غریب بود. با نزدیک شدن به بیس کمپ تازه حرف دیگران را درک کردم که می گفتند اگر به بیس کمپ برگردی، آن را نمی شناسی. رودخانه ای خروشان در مسیر ایجاد شده بود به طوری که به زحمت از آن گذشتیم و کلیه مسیر های قبلی نابود شده بود. یخ ها به سرعت در حال ذوب شدن بودند و سنگ های بزرگ که قبلا روی یخ استوار بودند در شیب های بیس کمپ به هر طرف می غلتیدند. صدای ترک خوردن یخ ها همیشه به گوش می رسید مخصوصا در سکوت شب از زیر چادرها! بیس کمپ بسیار خطرناک شده بود. و ما شادمان از این که مجبور نبودیم در این بی ثباتی بار دیگر از آیس فال بالا برویم!

دوستان کره ای را دیدم که با پایین آمدن جسد دوستشان آماده ترک بیس کمپ بودند. عکسی از لیلا در بیس کمپ کی 2 را به من هدیه دادند و با غصه از هم جدا شدیم.

در بیس کمپ من بودم و تیل آلمانی و کینگای لهستانی که روز بعد از ما رسید. کینگا هم صعود کرده بود اما به علت کمبود زمان شب را مجددا در کمپ 4 مانده بود. هردو بسیار خسته و ضعیف شده بودند، سرفه های وحشتناک داشتند و اعتراض می کردند که چرا تو سالم به نظر می رسی؟!

ترکینگ به لوکلا

صبح زود روز 8 خرداد تیل و کینگا با هلی کوپتر بیس کمپ را به مقصد لوکلا ترک کردند و من ساعت 10 به تنهایی راهی مسیر ترکینگ سه روزه تا لوکلا شدم. شب اول در پنگبوچه ماندم گرچه هوا ابری بود ولی صبح زود برای دقایقی با نمای زیبایی از آمادابلام روز را آغاز کردم، شب دوم در نامچه بازار(که همزمان با اختتامیه ماراتون بیس کمپ به نامچه و نیز شب آخر فستیوال فرهنگی نامچه بود) و شب سوم به لوکلا رسیدم. نیما با هلی کوپتری که تیم برادرش را به کاتماندو می برد زودتر به لوکلا رسیده بود و اعضای آشپزخانه هم روز بعد به لوکلا رسیدند.

هوای بد و انتظار پرواز

هوای بد آغاز فصل مونسن یا بارش های فصلی سبب تعطیل شدن پروازها شده بود انبوهی از مسافران در لوکلا منتظر بودند و فقط تعداد معدودی هلی کوپتر با نرخ بالایی به جابجایی افراد می پرداختند. کسانی که تاریخ پرواز برگشت شان نزدیک بود مجبور به استفاده از این هلی کوپترها بودند .

پرواز به کاتماندو، اقامت در شهر

با 4 روز اقامت اجباری در لوکلا سرانجام روز 13 خرداد (2 ژوئن) با خوش شانسی و البته تلاش های آقای پاراجولی مدیر شرکت پرستیژ، با یکی از معدود پروازهای هواپیما که آن روز برقرار شده بود راهی کاتماندو شدم. در فرودگاه کاتماندو مورد استقبال اعضای شرکت قرار گرفتم.

دیدار میس هاولی، مصاحبه با خبرنگاران

میس هاولی سریعا  با من تماس گرفت و بسیار صمیمی خوشحالی خود را از موفقیتم ابراز کرد و قرار ملاقاتی گذاشت.

با خبرنگارانی از روزنامه های نپالی دیدار داشتم و مطالبی در مورد صعودم در روزنامه های نپالی درج گردید. 

پرواز به ایران و استقبال در فرودگاه

سرانجام عصر روز 17 خرداد (6 ژوئن) کاتماندو را ترک کرده و صبح روز 18 خرداد( 7 ژوئن) دوباره پای بر خاک پاک ایران گذاشتم و با استقبال گرم خانواده و دوستان و هم باشگاهیان و همنوردان جامعه کوهنوردی روبرو شدم که مجددا از همه این عزیزان تشکر می کنم.

نکات مهم

با  توجه به تجاربی که در این سفر داشتم ذکر چند نکته به نظرم الزامی است

تدارکات

 تهیه ملزومات و تدارکات برنامه با نهایت دقت و حوصله انجام شود. از بردن بار اضافی پرهیز کرده، مایحتاج اصلی فراموش نشود.  همراه داشتن بسته دارویی کامل و جامع و داشتن اطلاعات دارویی اولیه و ضروری.

هواشناسی

داشتن پیش بینی مورد اعتماد هواشناسی یکی از رموز موفقیت در برنامه های بلند است و به هیچ وجه نباید کم اهمیت شمرده شود.

کسب اطلاعات از سایر تیم ها

در بیس کمپ و سایر کمپ ها می توان با ارتباط خوب با سایر تیم ها از اطلاعات همگان بهره برد. داشتن روابط عمومی قوی نیز در پیشبرد برنامه کمک شایانی خواهد نمود.

هماهنگی کامل با شرپا

ارتباط خوب و دوستانه با شرپا یکی از نکات کلیدی دیگر است. در درجه اول به عنوان یک همنورد  باید حس اعتماد , صداقت و یکرنگی را به شرپا القا نمایید. در صورت بی اعتمادی و ایجاد کدورت بین طرفین، ضربه های جبران ناپذیری به کوهنوردان وارد خواهد شد و حتی برنامه نیز نا موفق خواهد ماند. توانایی ارتباط و مکالمه دو جانبه نیز از نکات بسیار حائز اهمیت می باشد.

تغذیه مناسب و عدم حساسیت بویژه به آب

پرهیز از حساسیت های بی دلیل به غذا و آب و تلاش در جهت سازگاری با شرایط موجود. در صورت عدم سازگاری که منجر به تغذیه نامناسب خواهد شد، تنها نتیجه حاصل ضعف و تحلیل قوای جسمانی و اخلال در روند صعود خواهد بود.

پرهیز از درگیری و استرس

افراد هم تیمی چه از یک ملیت چه از ملیت های گوناگون معمولا دارای اختلاف فرهنگی زیادی خواهند بود. باید توانایی تحمل رفتارهای آزاردهنده دیگران که گاه بسیار هم خودخواهانه و حق به جانب خواهد بود را داشت. در غیر این صورت تنها خستگی روانی و فکری آشفته نصیب انسان می گردد. گاه افراد دیگر با اخبار ضد و نقیض و یا بر حسب حسادت سعی در ایجاد استرس می نمایند، باید هشیارانه از هرگونه تنش و درگیری های روانی پرهیز کرد.

تماس های تلفنی استرس زا

از موارد بسیار حساس دیگر تماس های تلفنی نزدیکان و دوستان است که گاه به جای دادن انرژی مثبت، اثر معکوس دارند.  تا جایی که امکان دارد تماس های تلفنی از این دست به حداقل برسد.

شناخت دقیق خود و توانایی های خود

بهترین برنامه بر اساس توانایی های واقعی شخص ریخته می شود. اگر من شناخت دقیقی از خود و توانمندی های خود نداشته باشم یک فشار بیش از ظرفیت و یا یک استراحت غیر ضروری می تواند سرنوشت برنامه را دگرگون کند.

ایمان به هدف و نا امید نشدن

اصلی ترین قسمت یک برنامه انگیزه و هدف صعود است.  اگر انگیزه قوی و سالم برای صعود وجود نداشته باشد، مشکلات به راحتی می توانند بر کوهنورد چیره شده،  وی را از صعود باز دارند.

تصمیم گیری درست و عاقلانه و ریسک نکردن

همانقدر که ریسک پذیری در روند صعود اهمیت دارد، تصمیم عاقلانه و به موقع نقش بسیار مهمی در یک برنامه ایفا می کند. اگر در لحظه ای سرنوشت ساز فکر درست کار نکند احتمال بروز حادثه بسیار قوی خواهد بود.

عدم توجه به شایعات

متاسفانه در برنامه های بلند همه ناخودآگاه تحت تاثیر جو خسته کننده انتظار، به فضای شایعات و خبرهای نادقیق نزدیک می شوند. بی توجهی به اخبار ناموثق مخصوصا در مورد حوادث رخ داده از نظر من نقش مهمی در مدیریت بهتر و موفقیت دارد.

 

مغرور نشدن و یادگرفتن از شرپاهای قوی و متواضع

استفاده از دانش کوهنوردان با تجربه، آموختن تواضع و فروتنی از کوهنوردانی که با وجود عظمت بسیار هرگز در پی برجسته نمودن فعالیت های خویش نیستند و فقط به عشق کوهستان گام در این راه می نهند. دیدن شرپاهایی که با وجود صعودهای متعدد به اورست و سایر هشت هزار متری ها با فروتنی بسیار به دیگران خدمت می کنند یکی از بهترین کلاس های اخلاق کوهنوردی  می باشد.

برخورد جدی با کوچکترین مشکل جسمی

در هر سفر بویژه در سفرهای طولانی ازین دست ، باید توجه کافی به مشکلات و بیماری های جسمی داشت و هیچ عارضه ای را هر چند ناچیز, ندیده نگرفت و دقت کافی به آن مبذول داشت. دیده شده که با سهل انگاری در درمان یک مشکل کوچک جسمی که به راحتی قابل رفع بوده، روند صعود مختل گردیده است.

ساده نپنداشتن کار

در مورد اورست گرچه در سالهای اخیر اکسپدیشن های تجاری بخش عمده صعود کنندگان اورست را تشکیل می دهند ولی این هرگز به این معنا نیست که هر کسی با هر توان جسمی و روحی قادر به انجام این کار خواهد بود. توصیه اکید می کنم که با داشتن آمادگی کامل جسمی و روحی اقدام به این تلاش گردد.

 

اطلاعات درست و موثق، برخورد علمی با کوهنوردی وفراموش کردن کوهنوردی سنتی

از نکات مهم که در مورد برنامه های تعدادی از کوهنوردان بویژه کوهنوردان ایرانی متوجه شده ام، عدم اطلاع رسانی کافی در مورد صعودها و اکسپدیشن هاست. با وجود بانک اطلاعاتی قوی چون خانم هاولی باعث تاسف است که بسیاری از تلاش های دوستان خوب ما هرگز در این مجموعه گرانبها ثبت نشده و دنیا از آن بی اطلاع خواهد بود.

با گسترش فضای مجازی امروزه اطلاعات گرانبهایی به راحتی در دسترس است، با افزایش دانش خود در زمینه های لازم از هدر رفتن وقت و منابع مالی و انسانی می توان جلوگیری کرد.

در پایان سپاسگزاری خود را از دوستانی که به طرق مختلف مرا در انجام این برنامه یاری نموده اند اعلام می دارم:

همسرم آرمان عزیز که تنها حامی مالی و معنوی من در  شکل گیری این برنامه بود.

مربیان فداکاری که با صبر و بزرگ منشی لحظات گران بهای عمر خود را برای آموزش در اختیارم نهادند.

دوست عزیزم آقای ابراهیمی فر که با کمک های فراوان در زمینه ارسال وجه برنامه به نپال و بسته بندی تدارکات مرا یاری نمود.

دوست عزیز هم باشگاهیم جناب آقای محمودی که مثل گذشته با در اختیار دادن تلفن ماهواره ای کمک شایانی به من نمود.

استاد بزرگ جناب آقای عمیدی که خالصانه و داوطلبانه تمام تجربیات صعود پر ارزش سال قبل خود را در اختیار من گذاشت.

جناب آقای حمیدی و دوستان باشگاه اسپیلت که همواره با تشویق و پیگیری به من دلگرمی بخشیده اند.

کوهنورد بزرگوار جناب آقای دهقان که در تمام مدت سفر ما ایرانیان , با محبت , دلسوزی و نگرانی صمیمانه با ما در تماس بودند و همیشه مرهون لطف، مهربانی و بلند نظری شان خواهیم بود.

تمامی بزرگوارانی که در مدت سفرم با تماس های تلفنی شادم کردند و مرا به شوق می آوردند.

دوستان عزیز نپالی ام که با وجود مهربانی ها و کمک هایشان هرگز احساس تنهایی وغربت نکردم…

و نهایتا تمامی دوستانی که در این مدت بازگشتم به طرق مختلف با دادن پیام های شادی بخش، محبت شان را به من ارزانی داشتند.

 

کل مدت برنامه: 72 روز

هزینه های برنامه:

بلیط و عوارض خروج : یک میلیون تومان

تدارکات غذایی و دارویی : 500 هزار تومان

بیمه حوادث انفرادی : 150 هزار تومان

کارگو وسایل : 500 هزار تومان

ویزای سه ماهه : 100 دلار

مبلغ قرار داد : 38000 دلار

جایزه قله شرپا : 2500 دلار

انعام آشپزخانه : 600 دلار

خرید لباس یکسره : 750 دلار

هزینه های شهری : 200 دلار

جمع ریالی :  2.150.000 تومان

جمع دلاری : 42.150 دلار

 

تعدادکپسول های اکسیژن : 18 عدد

قرارداد شرکت :

 اورست 4 عدد برای کوهنورد؛ 3 عدد برای شرپا

لوتسه   3 عدد برای کوهنورد؛ – عدد برای شرپا

برنامه من:

اورست 6 عدد برای کوهنورد؛ 4 عدد برای شرپا

لوتسه  3 عدد برای کوهنورد؛ 2 عدد برای شرپا

 که به علت یک بار تلاش اضافه روی لوتسه 3 عدد کپسول دیگر مجددا در کمپ 2 خریداری شد.

تجهیزات استفاده شده :

کفش ترکینگ، کفش 2 پوش ( تا کمپ 2)، کفش 3 پوش( از کمپ 2 به بالا)

لباس پر یکسره، کت پر، جوراب پر

لباس گروتکس

دستکش دو لایه بلک دیاموند، دستکش بیس و پلار

لباس بیس و لایه میانی

کلاه طوفان و آفتابی

 کیسه خواب 2 عدد

عینک آفتابی و عینک طوفان

چراغ پیشانی 2 عدد

تلفن ماهواره ای و شارژر سولار

کلنگ،یومار،کارابین پیچ و ساده، ابزار فرود، هارنس، تسمه و طنابچه

کوله پشتی60+

کیف کمک های اولیه به ویژه چسب های بخیه

Incoming search terms:

38 Comments + Add Comment

  • با عرض سلام
    شما مایه افتخار برای ایران و تمام کوهنوردان هستی
    درود بر شما

  • Warm Regard for the great woman climber of my country .

    • Thanks dear Mr Shafaghi, I’m proud of you and your great jobs specially Trango which gave us lots of happiness and honors…

  • به اميد موفقيت هاي بيشتر براي شما كه مايه افتخار براي تمامي كوهنوردان هستيد

  • پروانه عزيز،
    با سلام و احترام و تبريك مجدد براي تلاشهايت در عرصه كوهنوردي، از اينكه گزارش صعودهايت را براي علاقمندان منتشر مي كني صميمانه سپاسگزارم.
    برايت سلامتي ، توانگري و رسيدن به آرزوهاي زيبايت را از خداي بزرگ خواستارم.

    • ممنونم لیلا جان، خاطرات خوش گروه صمیمی نمونه همیشه با من هست

  • با سلام و عرض ارادت
    گزارش برنامه بسیار جالب و دقیق و پر محتوایی بود.
    خسته نباشید. موفق و پیروز باشید

  • با سلام و احترام

    ضمن تبریک فراوان برای تمامی صعود هایتان ، امروز فرصتی دست داد تا به تمامی سوراخ سمبه های این سایت اعم از انگلیسی یا فارسی سرک بکشم !
    انصافآ راه اندازی این سایت با این دقت نظر کاری بسیار ارزشمند است که ارزش آن دست کمی از صعودهای بلندتان ندارد..

    در هرکجا که هستید برایتان آرزوی موفقیت و تاندرستی دارم

    • .ممنون از توجه و حسن نظرتان البته طراحی سایت کار آقای رضا سوادکوهی عزیز است که مدیون بزرگواری و محبت شون هستم

  • شما بدرستی که افتخا ایران زمینید هرچند که بجز کونوردان درک این مطلب به دیگران میسرنیست لکن بااین اوصاف ماکوهنوردان دوستتون داریم وبرایتان افتخارمیکنیم. همیشه سبلندوبرفراز

  • درود بر شما و …
    هر بار که یادی از شما و تلاش بزرگتان می شنوم به وجد آمده و شوقی دوباره را از منتهای قلبم احساس می کنم
    و به خود، به شما و به ایرانی بودنم افتخار می کنم

    همیشه شاد باشید و بر فراز

  • بسیار عالی

  • درووود بر شما
    تبریک می گم راه اندازی وب سایتتون رو
    در این زمینه هم از اولین ها هستید
    تندرست باشید و مانا و هم چنان مایه افتخار ایران زمین…

  • درود بر شما و هزاران افرین بر همت شما
    مشتاق دیدار شما هستیم در صعود زمستانی همدان
    ارادتمند

  • درود بر خانم کاظمی عزیز
    خیلی دوست داشتم از تجربیات شما استفاده کنم و خوشحالم که تونستم از طریق وبلاگ برج سینا وبلاگ شما را پیدا کنم . واقعا بهتون افتخار می کنم و آرزوی موفقیت و سلامتی دارم برای شما و همسر گرامیتان.
    امیدوارم همیشه بر فراز باشید. خیلی دوستنون دارم.

  • سلام خسته نباشيد اميدوارم هميشه موفق باشيد من واقعا احساس غرور مي كنم
    براتون ارزوي سلامتي دارم

  • سلام
    برنامتون برای آینده چیه …؟

    • سلام. برنامه بعدی ام باز هم صعود در هیمالیا خواهد بود البته اگر مشکلات مالی اجازه دهد

  • سلام

    کار بزرگی انجام دادید ماشالله

    خسته نباشید

  • “پیروزمندان، فاتحان لحظه‌هایند و شکوه زندگی را در کام فرصت‌ها می‌جویند بسان همه دیگر آدمیان آری از شکست می‌ترسند، اما عنان خویش به وحشت نمی‌سپارند. فاتحان واژه صبر را می‌شناسند آن‌ها می‌دانند که ارزش هر چیز به عمری است که در آن صرف می‌کنی.”
    مهدی عمیدی…

    امیدواریم همیشه در اوج باشید

    • ممنون از لطفتون و درود بر مهدی عزیز و همیشه پیروز که با”وحشت” میانه ای نداشت و بی پروا بود، رهای رها

  • Zan IRANi mitavanad , dorood bar hameye banovane vaghei belkhas hamnavard aziz khanoom kazemi ke teye chand sali ke dar khedmateshoon boodam hich chiz joz talash o momaresat nadidam , be Omid so oodhaei bishtar dar kenar ham

    • ممنون از لطفت احمد آقا، من هم جز صداقت و همدلی و توان بالا چیزی از شما ندیدم. همیشه شاد و سر بلند باشی

  • از گزارش زیبایتان بهره مندشدیم،گزارشهایتان حاوی اطلاعات مفیدوآموزنده میباشد.به امید موفقیت وسلامتی شما در صعود به قله گانچن جونکا.

  • سلام براتون از صمیم قلب آرزوی موفقیت و کامیابی دارم
    وقتی خبر صعود به کانچن رو شنیدم خیلی خوشحال شدم و به عنوان یک زن به وجود شما افتخار میکنم

  • درود بر شما. همیشه پاینده و سربلند باشید.

  • پروانه خانم یادت نره هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش ارام ترین خواب جهان خواهد بود بسیار خوشحال هستم که درراه پیشرفت هستی امیدوارم روز به روز بر قله های که دوست داری صعود کنی چون اعتقادهای واندیشهای تو برای من مهم است برو برو برو تا اوج قله مرتفع

  • سلام
    آفرین به شما که واژه اراده و پشتکار را به معنای واقعی تعریف کرده اید
    از اطلاعات شما بسیار سپاسگذارم و امید وارم شما به باشگاه هشت هزارتاییها بپیوندید
    برای شما بهترینها را آرزومندم

  • درود بر شما که افتخار هر ایرانی هستید…امیدوارم که همیشه پیروز باشید

Got anything to say? Go ahead and leave a comment!

XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>